بستن تبلیغات

سورنا سردار دلیر مامان و بابا
سورنا سردار دلیر مامان و بابا



بهارانه



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

موضوع :

دوشنبه 25 فروردين 1393 |

45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی

داریم روزهای پایانی سال رو می گذرونیم....همه جا بوی عید میاد و همه جا شلوغه....مردم در حال خرید کردن هستند و انگار شهر زنده شده بعد یه زمستون حسابی...

ما هم بی نصیب نیستیم و هرچند خریدها رو از قبل کرده بودیم ولی خوب بازم یه چیزهایی خریدیم که البته این بار بیشتر شامل حال تو شد و لباسهای تابستونی......

ماشین فلزی هم که از علایق شدیدته و دیگه وقتهایی هم که نیستی اگر ببینیم حتما برات می خریم و میذاریم در موقع لزوم بهت میدیم......

چند وقت پیش مامان جون موقعی که داشت می رفت مشهد ازت پرسید چی سوغاتی دوست داری برات بیارم....گفتی یه ماشین مشکی....مامان جون هم کلی گشته بود و یه ماشین مشکی خیلی خوشگل که یکی از قشنگ ترین ماشینهایی هست که تا حالا داشتی و مدلش رو اینجا ندیده بودیم برات ورد...وقتی برگشت سریع خواستی بری خونشون..هم برای دلتنگی و هم برای گرفتن ماشین....ماشینت رو گرفتی و خیلی خوشحال شدی و ذوق کردی...همون لحظات اول یه چرخ ماشین شکست و تو بر خلاف قبلیها که سعی در داغون کردنشون داشتی برای این خیلی ناراحت شدی..دست به دامن همه شدی و برات چسب زدن که درست بشه ولی در نهایت بازم می شکست...همه می گفتند ببر بده به بابا برات درست کنه.....خواستی بریم خونه بدیم بابا درست کنه و برگردیم که مخالفت کردم...عصری تنهایی برگشتم خونه.....فردا صبح در کمال ناباوری برای اولین بار بعد مدت کمی اونجا موندن گفته بودی می خوام برگردم خونمون......اومدی خونه و سریع ماشین رو دادی به بابا تا برات درست کنه..بابا با سختی زیادی و با کلی ور رفتن چرخ ماشین رو با چرخ یکی دیگه از ماشینهات عوض کرد و حسابی درستش کرد.....تو اون لحظه که درست شد انگار دنیا رو بهت داده بودن...برق شادی و رضایت رو میشد تو چشمات دید...اما بعدش زدی زیر گریه که می خوای دوباره برگردی خونه مامان جون که خوب قابل پیش بینی بود....که برگشتی باهاشون خونشون.....یعنی اینقدر این ماشین رو دوست داشتی که حاضر شدی به خاطرش زودتر از موقع معین برگردی خونه که برای ما واقعا عجیب و جالب و به یادموندنی بود...عکس ماشینت رو هم بعدا میذارم....

امسال خونه تکونی رو هم زود شروع کردم و دیگه خیلی وقته کارهای خونه تکونی هم تموم شده با تمام وروجک بازیها و شیطنت هایی که حین کارهای من کردی و مثلا گاهی هم می خواستی کمک کنی....

ولی خوب حالا وقت داریم که هر روز تو هوای خوب بریم پارک و بستنی بخوری...جالب اینجاست که چند وقت پیش هی می گفتی بریم پارک...می رفتیم پارک دم در خونه که بعد چند دقیقه می گفتی برگردیم...که تعجب می کردم و کلی عصبانی می شدم تا اینکه حس کردم چون هیچ بچه ای نیست تو پارک دلت نمی خواد تو پارک بمونی....با تغییر پارک و رفتن به یه پارک شلوغ تر که حالا اصلا دلت نمی خواست برگردی و دوست داشتی خیلی بمونی فهمیدم حدسم درست بوده و این حس ارتباط اجتماعی و بازی با هم سن و سالهات در تو زیاده که باعث خوشحالی شد برام.....

یه بار هم قبل رفتن به پارک گفتی...من دخترها رو دوست ندارم و دلم می خواد با پسرها فقط دوست باشم که هرچی برات توضیح دادم که باید دخترها رو هم دوست داشته باشی و هم دخترها و هم پسرها باید دوستات باشند اصرار کردی و قبول نکردی که با دخترها دوست باشی....منم دیگه اصرار نکردم.....که البته این واقعیتی هست که تو روابطتت با پسرها همیشه بهتر و راحت تری...خوب دلیلش شاید اینه که دخترها اذیتت می کنند  :))))))))))))))

45 ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی با سرعت زیاد...هرچی بزرگتر میشی کمتر باورم میشه که کی اینقدر بزرگ و مستقل شدی....

علاقت به گوشت توی عذا همچنان مثال زدنیه و وقتی گوشت غذا تموم میشه دیگه زیاد دوست نداری غذا بخوری شکموی من.....که از صبح تا شب گاهی کم میارم که با همه تنقلاتی که تو خونه هست دیگه چی بهت بدم که احساس گرسنگی نکنی....هفته ای دو تا شیشه بزرگ شکلات صبحانه می خوری و هرچی هم به بابا میگم زیاده برات میگه بذار بخوره....و دیگه تو لیست خریدهای هفتگی هایپره......

قبلا گفته بودم به نقاشی علاقمند شدی بدون اینکه توقع داشته باشم و کاری برات کرده باشم چون قبلا اصلا علاقه ای نشون نمیدادی....چند وقت پیش یه نقاشی کشیدی و اوردی بهم نشون دادی و در موردش توضیح دادی که اینم یکی از بهترین حس هایی بود که تا حالا در موردت تجربه کرده بودم....اونم اینکه هر سه تامون رو کشیده بودی و به ترتیب گفتی که هرکدوم کیه...یعنی اولین نقاشیت بود که خانواده رو نشون میداد....یه بار دیگه هم تکرارش کردی روز بعدش و نمیدونم چرا تو هر دوبار من از همه چاق ترم .....که خوب واقعیته دیگه :))))

این شد که دیگه تصمیم گرفتم از نقاشیهات عکس بگیرم و اینجا بذارم......

سال 92 سال خیلی عجیبی برای ما بوده...دوستی اول سال گفت سال مار سال اتفاقات غیرمنتظره هست و واقعا در همون روزهای اول سال این مطلب به ما ثابت شد تا همین الان....خیلیهاش اتفاقات غیرمنتظره خوبی بوده و درصدیش هم اتفاقات بد که خوب تو همش حکمت خدا بوده و هست....امیدوارم سال جدید هم برای ما و برای همه ایرانیها سال بهتری باشه......نمیدونم فرصت میشه بازم اینجا بنویسم یا نه ولی به هر حال اگر نشد بعدا با عکسهای سال نو بر می گردیم....

پی نوشت:دیروز بازم روند همیشگی پارک و بستنی شکلاتی رو داشتیم که دیدم بد نیست یه چند تا عکس ازت بگیرم با لنز جدید....عکسهاش رو خیلی دوست داشتم که چندتاییش رو میذارم....حسابی داغه داغه تو 45 ماهگیت....

عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

دوشنبه 19 اسفند 1392 |

پسرک من در روزهایی که داره می گذره......

خیلی فهمیده و عاقل و شیرین زبون شدی...یه چیزهایی میگی که خیلی وقتا واقعا تعجب می کنیم....همشون یادم میره....الان تصمیم گرفتم یه چندتاش که یادم مونده رو اینجا بنویسم تا از یادم نره.....

بعد از شام یا نهار حتما باید یه میوه یا چیز شیرین به عنوان دسر بخوری......بعد ناهارت پرتقال خواستی و خوردی....رفتم یه درازی بکشم و استراحت کنم...اومدی پیش من دراز کشیدی...چندین بار بوسیمدمت...گفتم عجب خوشمزه شده پسر من..مزه پرتقال میده....مزه پرتقال میده....خوشمزه من

سورنا:مامان من که مزه پرتقال نمیدم....بوی پرتقال میدم....مزه برای دهن ادمه...وقتی ادم چیزی می خوره مزه داره...من الان بوی پرتقال میدم..بوش خوبه نه؟؟؟؟

من...بله پسرم با دهانی باز از تعجب

رفتیم بیرون و گردش و شام خوردیم و داریم برمی گردیم خونه....داری چرت میزنی....
بابا:سورنا چشمات داره میگی حسابی خوابت میاد
سورنا:بابا چسمهای ادم که زبون نداره حرف بزنه....
بابا:ولی من صداش رو می شنونم که میگه خوابم میاد
سورنا:بابا میگم چشمهای ادم زبون نداره...دهن ادم زبون داره و میتونه حرف بزنه نه چشمهاش
من و بابا :به هم نگاه می کنیم و می خندیم

رفتی خونه مامان جون..مامان جون برای تو ودایی ابگوشت گرم کرده که بخورین
سورنا:دایی زیاد تیلیت نکن خمیر میشه
دایی:))))

تلویزیون داره مسابقات واترپلو نشون میده...
سورنا:منو می بری فوتبال استخری بازی کنم؟؟
بابا:این اسمش فوتبال استخری نیست..اسمش واترپلو هست
سورنا:نه بابا این اسمش فوتبال استخریه...منو ببر دیگه
بابا:باشه
من و بابا:بازم مثل همیشه همدیگه رو نگاه می کنیم و کلی می خندیم

به وسایلی که تو خونه خراب میشه خیلی توجه می کنی و سریع به بابا خبر میدی که درستشون کنه یا تعمیرکار بیاره..داشتم ظرف می شستم دیدی شیر اب پایینش اب ازش چکه می کنه...میگی مامان شیر اب خراب شده....میگم خوب بیا تعمیرش کن...میگی من بچه هستم....بزرگ نشدم...بزرگ شدم مثل بابا تعمیرش می کنم....الانم اگه درست نمیشه بگو تعمیرکار لباسشویی بیاد درستش کنه.......منم میگم باشه...:)

 گذشته برات فقط شامل دیشب میشه و هر اتفاقی تو گذشته رو با دیشب یاد می کنی...اوایل هی اشتباه می کردم ولی الان می فهمم منظورت چیه....

فیلمهای بچگیت رو این اواخر زیاد دیدی و هی میای میگی مامان یادته..کوچولو بودم اینجوری بودم...مامان یادته کوچولو بودم اونجوری بودم ......

علاقت به استفاده از مداد رنگی خیلی زیاد شده...قبلا اصلا دوست نداشتی....اما الان میری کتاب های نقاشی که مخصوص رنگ کردن هست و قبلا برات خریده بودم رو انتخاب می کنی و میاری و رنگشون میکنی و جالبه که بدون اینکه بهت یاد داده باشم از خط بیرون نمیزنی.....

نقاشیهات خیلی بزرگ شده و اغلب یه ورق بزرگ می خواهی و  یه کله بزرگ توش میکشی و تفسیرشون می کنی...که یادم رفته ازشون عکس بگیرم...به زودی عکس می گیرم و اینجا برات میذارم.

وقتی اخر هفته ها میریم بیرون و خرید دوست داری حتما شام رو بیرون بخوری و در این زمینه به بابات رفتی...وقتی بابا نظرسنجی می کنه و من میگم بریم خونه شام درست می کنم..میگی نه لازم نیست....ما شام رو بیرون می خوریم و درخواست غذای مورد علاقت رو میدی که اغلب یا پیتزاست یا همبرگر.....

موضوع : خاطرات پسرم

دوشنبه 5 اسفند 1392 |

44 ماهگی و زمستون یه پسر بی نظیر

روزهای سرد زمستونی داره به سرعت برق و باد داره می گذره و من حتی فرصت نمی کنم به وبلاگت سر بزنم.....از این بابت خیلی عذاب وجدان دارم.....چون وجود و حضور تو باعث شد به عکاسی علاقمند بشم و حالا همین علاقه  و وقت زیادی که براش میذارم باعث شده از اینجا و ثبت خاطراتت کمی غافل بشم.....اما به هر حال اینو بدون که همیشه بابتش ازت ممنونم و خوشحالم که اگر به خاطر تو پای روی بزرگترین علاقه زندگیم گذاشتم و خونه نشین شدم اما وجودت منو با به علاقه بزرگتری آشنا کرد که هم خیلی بهتر و هم خیلی مفیدتره برای من....و حالا خیلی خوب معنی قسمت و توجه خداوند رو تو زندگیم احساس می کنم......که درسته خیلی وقتا شاید احساس می کردم که کاش این فداکاری رو نمی کردم ولی الان واقعا حتی از تصور این احساس گاهی خجالت می کشم و با خودم میگم تو و خدا چقدر خوب بهم درس دادین تو زندگی..........

اینا رو گفتم که بگم 44 ماهت شده و باور نکردنیه اگه بخوام بگم تا تولد 4 سالگیت تنها 4 ماه دیگه باقی مونده و این واقعا عجیبه.......

اوایل فکر می کردم که تو چون یه پسربچه هستی و ممکنه شیرین زبونیهای یه دختربچه رو نداشته باشی شاید فقط همون تو اوایل بچگی برای ما شیرین باشی...اما هرچی بیشتر می گذره می بینم که چقدر اشتباه کردم و این روزها هرچه بزرگتر میشی برای ما شیرین تر و عزیزتر از قبل میشی......با حرفها و شیرین زبونیها و کارهایی که میکنی ....هرچند قلدریهای خاص خودت و لحن مردونه خودت رو هم داری که عاشقشم....

تو همه چی از غذا خوردن و مخصوصا خوابیدن و دستشویی رفتن و بازی کردن و ...حسابی مستقل شدی و حالا خیلی راحت می تونم برای یه مسافرت طولانی هم بذارمت پیش بقیه و خیالم از همه نظر راحت باشه که مشکلی نخواهی داشت........روزهایی هم که میرم عکاسی اغلب پیش بابا هستی و بهتون خیلی خوش می گذره دونفری و ناهارتون اغلب یه نون داغ کباب داغ خوشمزه است که به سفارش تو صورت می گیره......مثل همیشه......

دیگه برای هرجایی با تو رفتن از خرید و تفریح و ....هیچ ترسی نداریم و درست مثل یه ادم بزرگ پا به پای ما هستی بدون هیچ بهانه گیری یا اذیت کردن غیر منطقی......

راستی چند وقتیه تو این هوای سرد هوس لباسهای تابستونیت رو کردی و میگی فلان لباس رو بپوشم که مجبور میشم روی لباسهای زمستونی تنت کنم و حسابی خنده دار میشی ولی چون دوست داری دیگه مخالفتی نمی کنم....که تو عکسهات معلومه

تبلیغات تلویزیونی رو خیلی دوست داری و با دقت نگاه می کنی و اگر از کالایی خوشت بیاد سفارش خریدشون رو میدی....چند وقت پیش دیدم رفتی پتوت رو اوردی و گوله کردی و نشستی روش سرت رو گذاشتی روی پتوی گوله شده و شروع کردی به دراز و نشست رفتن و گفتی این تن تاک منه که دیگه از خنده مرده بودیم من و بابا که چه تن تاک ارزونی درست کردی....

سری کتابهای موشینه که تست های هوش هست رو خیلی دوست داری و با دقت جواب میدی...دیگه اینقدر مرور کردیم از حفظ شدیم دونفری

همچنان عاشق شیرینی هستی و دیگه روی من و بابا رو کم کردی...یه جعبه شرینی نهایتا دو روز تو خونه ما دوم میاره...بس که میخوریم همگی......فالوده رو هم دوست داری ولی بدون بستنی مثل بابات و نمیدونم چرا جدیدا هرجفتتون اینجوری شدین؟؟!!!

کلا ذائقه غذاییت خیلی شبیه باباست و اگر مزه غذا بد باشه حتی اگر از گرسنگی در حال غش کردن باشی محاله بخوری که خوشبختانه دستپخت مامان قبلا از فیلتر رد شده و اینه که تو همیشه خوب و زیاد می خوری......البته تا وقتی که گوشت و مرغ تو غذاها هست و وقتی تموم بشه مثل بابا دیگه نمی خوری...و همینطور تا وقتی که سیر نشدی حسابی می خوری....ولی وقتی سیر شدی حتی یه دونه برنج اضافه هم نمی خوری...چند وقت پیش هم برای اولین بار برات شیربرنج درست کردم که اون رو هم خیلی دوست داشتی و حسابی خوردی...البته هنوزم مثل بچگیهات خوابت برات از غذا با اهمیت تره و اگر خیلی خوابت بیاد حتی حاضری شام نخوری ولی بری بخوابی که خوب چون این رو میدونم خیلی کم پیش میاد ولی خوب گاهی تو مواقع خاص پیش میاد که عوضش صبح یه صبحونه حسابی و شاهانه می خوری....

گاهی هم تو غذاها میگی سیب زمینی نمی خورم....هویج نمی خورم...در حالی که اگر یواشکی تو قاشق غذات بذارم و نبینی حرفی نمیزنی و می خوری و این نشون میده که فقط دوست داری استقلالت رو به رخ ما بکشی تو همه چی.....

برای سفره شام همه وسایل سفره رو تو باید ببری و اماده کنی و بچینی....ولی موقع جمع کردن دیگه پیدات نیست...خوب اولش گرسنه هستی و اشتیاق داری برای خوردن اینه کمک می کنی اما بعدش :)

جدیدا وقتی می خواهی برای چیزی التماس یا اصرار کنی با لحن بامزه ای میگی...تورو قران....مامان تورو قران......که خیلی خندم می گیره.....

تو این هفته یه برف حسابی داشتیم و تو این روزها با برف بازی حسابی کیف کردی مخصوصا روزی که با خاله رفتیم برف بازی و واقعا لذت بردی و کیف کردی.....ولی اخرش چون دستکشهات رو دراوردی حسابی دستات یخ کرد و وقتی بابا بردت تو ماشین و من چند دقیقه بعد برگشتم دیدم حسابی داری گریه می کنی و اشک می ریزی از ته دل و ترسیدی و میگی کی یخ دستام میره؟؟؟؟.....که خیلی ناراحت شده بودم واز طرفی خندم گرفته بود و باورم نمیشد برای چنین چیزی گریه کنی و دیگه تند تند دستات رو گرم کردم تا اروم شدی.....این دستکش ها هم برات بزرگه و از قبل تو خونه داشتیم ولی چون دوستشون داری همیشه اصرار می کنی که اینا رو دستت کنم....

دیگه خیلی وقته دوست نداری ازت عکس بگیرم به خواسته خودم اینه زیاد عکس نداشتی یا حداقل با کیفیت خوب نیستند چون در اون صورت همش غر می زنی ..مگر اینکه کاری که خودت دوست داری رو انجام بدی مثلا و بخواهی ازت عکس بگیرم که جدیدا این مدلی رفتار می کنی.....که باعث شد بتونم چند تایی ازت عکس یادگاری بگیرم....

  حالا درسته چند وقتی اینجا بروز نشده اما عوضش با دست پر بر گشتیم با عکسهایی که شاید کیفیت لازم رو نداره به خاطر عدم همکاریت  ولی مثل همه عکسهای یادگاریت عاشقشونم.........

 خدایا برای همه چیز شکرت و ممنون.....

عکسها تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 19 بهمن 1392 |

قطع و وصل

روزها داره به سرعت می گذره....تند تند داری بزرگ میشی....یه حرفایی میزنی گاهی که واقعا بامزه و خنده داره.....اما چون فرصت نمیشه بنویسم یادم میره...

دیشب یکی از همین جملات رو گفتی.....و دلم خواست بنویسم تا فراموش نکنم....سکسه ات گرفته بود...داشتی سکسه می کردی که یهو برگشتی به بابا گفتی چرا قطع و وصل میشم؟؟؟....چرا قطع و وصل میشم همش....... که دیگه همگی از خنده روده بر شدیم.....

یه دفعه از هم خونه مامان جون که برگشته بودی....رفتیم ظهر بخوابیم....شروع کردی به خرخر کردن...گفتم این چه کاریه می کنی؟؟....گفتی دارم مثل بابا جون خرخر می کنم....گفتم خودش بهت گفته.....گفتی نه خودم دیدم.....فشارت دادم تو بغلم و کلی خندیدم.......

بعضی روزها هم حسابی شیطنت می کنی و منو عصبانی می کنی و از دستت ناراحت میشم...چند دقیقه بعدش خودت رو لوس می کنی و میایی تو بغلم و با لحن بغض آلودی میگی مامام دلم برات تنگ شده بود......اگر هم بگم خودت رو لوس نکن...اینقدر میگی که جوابت رو بدم.....دیگه گوشام مخملی میشه و خندم می گیره  و منم میگم منم دلم برات تنگ شده بود مامان....و مثلا آشتی میشه

تو این مدت هم یه بار دوستای گلمون رو دیدیم...هم تو و هم مامان...یه تاتر خوب و خنده دار که واقعا برای هممون لازم بود.....همگی کلی از ته دل خندیدیم و خوش گذروندیم.....شب خیلی خوبی بود

خدایا شکرت برای همه چیز....

 

موضوع :

سه شنبه 10 دی 1392 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد


سورنا عزیزترین زیباترین هیجان انگیزترین هدیه آسمانی بود که خدا به ما در 19 خرداد 1389 عطا کرد.به خاطر چنین هدیه ای هر روز او را شکر میگوییم


درددل های من با پسرم
خاطرات پسرم
خردادیها
سفر
مناسبتها

بهارانه
45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی
پسرک من در روزهایی که داره می گذره......
44 ماهگی و زمستون یه پسر بی نظیر
قطع و وصل
سورنای سه سال و نیمه ........
سه سال و پنج ماهگی و روزهایی خوب
40
ماهی که گذشت
38 و عکس نامه....
همش دنبال قهرمان میگرده
دستپخت.....
37.......
بازم خرداد و خاطرات خوب تولدها
خداحافظ خرداد 92 دوست داشتنی
تولد سورنا به روایت تصویر
سورنای سه ساله من
پدر یعنی....
شمارش معکوس تا سه سالگی
مادرانه...............

مجله تخصصی شهرزاد

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 52 نفر
بازديدهاي ديروز : 137 نفر
بازدید هفته قبل : 487 نفر
كل بازديدها : 84711 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com