سورنا سردار دلیر مامان و بابا



ادیت

لب تاب روشنه....طبق معمول فتوشاپ بازه...دارم تو اشپزخونه کارهای خونه رو انجام میدم...

سورنا:رفته سر لب تاب و داد میزنه....مامان میشه این عکس رو ادیت کنم؟؟؟

من:چی رو ادیت کنی؟

سورنا:همین عکس رو دیگه

من:ادیت یعنی چی؟مگه تو بلدی؟؟؟

سورنا:اره دیگه...میذاری هر رنگی خواستم روش بکشم

من:باشه ادیتش کن:)

موضوع : خاطرات پسرم

چهارشنبه 22 مرداد 1393 |

4 سال و دو ماه

خیلی وقته اینجا مطلبی ننوشته بودم...بعد از تولدت اصلا فرصت نشد اینجا سر بزنم...روزهای شلوغ و پر استرسی رو میگذرونیم که نمیدونم بالاخره قراره کی تموم بشه و به آرامش بیشتری برسیم....خیلی وقتا آرزو می کنیم کاش میشد این قسمت از زندگی رو مثل یه فیلم سینمایی زد روی روی دور تند و رفت جلوتر ولی حیف که نمیشه......

امروز یهویی دلم خیلی هوای اینجا رو کرد و وقتی اومدم بنویسم تازه یادم اومد که امروز 19 امه و 2 ماه از تولد چهارسالگیت گذشته......خیلی بزرگتر و عاقل تر و فهمیده تر از قبل شدی....هر چیزی که می بینی هرچقدر برای بقیه بی اهمیت باشه برای تو سوال میشه و تا جوابش رو نگیری دست بردار نیست....بعضی وقتا سوالات اینقدر بامزه و کارشناسانه است که میمونیم چی بگیم.....خیلی از سوالاتت تو ذهنم بود که اینجا بنویسم ولی از یادم رفته......

یکی از سوالاتی که تو این مدت داشتی این بود که چه جوری بدنیا اومدی؟؟....بچه ها چه جوری بدنیا میان؟؟ و.....خیلی وقتا هم از من میخوای یه نی نی برات بیارم که تو بهش شیر بدی و پوشکش رو عوض کنی و بهش برسی....این کارها رو برای نی نی دوستمون که تاره بدنیا اومده وقتی رفتیم ببینیمش کردی و خیلی دوست داشتی اونجا بمونی و به مامان نی نی کمک کنی......نمیدونم بعدها خوشحال بشی که تنها موندی یا به خودخواهی من اعتراض کنی......

یکی دیگه از سوالاتی که زیاد می پرسی اینه که فرایند تولید هر چیزی رو برات بگم...مخصوصا چیزهایی که تو کارخونه ها تولید میشه....مثلا کاغذ.....ماشین یا هر شی دیگه ای....جالب اینجاست که مثلا نمیدونی و سوال می کنی ولی اگر من یه مرحله رو خلاصه کنم و نگم یا جا بندازم خودت یاداوری می کنی و توضیح میدی......

هیچ چیزی رو تو دنیا به اندازه پارک رفتن و بازی با بچه ها و پیدا کردن دوستای جدید دوست نداری..هرجایی هم که بری بازم پارک برات یه چیز دیگه است و تقریبا تمام سعیم رو می کنم که هر روز برم...بعد از اونجا خونه مامان جون که طبق معمول دو روزی تو هفته اونجا هستی...وقتی میری دلتنگی عجیبی پیدا می کنم و جالب ابنکه هرچی داری بزرگتر میشی این حس من هم بیشتر میشه....گاهی از دلتنگی گریه می کنم و دلم می خواد برگردی ولی چون میدونم اونجا رو خیلی دوست داری حتی زنگ هم نمیزنم که بترسی از اینکه قراره بیام برت گردونم.....

خیلی وقتا  یهویی و بی هوا میای بغلم می کنی و میگی مامان دوستت دارم....منم میگم منم دوستت دارم....منم همینطور....تو هم بعدش حتما باید بگی منم همینطور...انگار این ترتیب رو خیلی دوست داری...حتی وقتی ناراحتم و به روی خودم هم نمیارم که تو متوجه نشی انگار حس می کنی و سریع این کار رو انجام میدی...تو اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن و هر ناراحتی و غمی اگر باشه از بین میره.... دیگه هیچی از خدا نمی خوام و شکر می کنم.....این کارت این روزها اصلا برام تکراری نمیشه....انگار اغوش تو  با نوازش دستای کوچیکت بهترین و امن ترین جای دنیاست....عشقی رو که با تو تجربه کردم هیچ وقت تجربه نکردم...عشقی که هرگز تکراری و یکنواخت نمیشه و هر روز عمیق تر و عمیق تر میشه...مرسی که هستی و خدایا شکرت......

 

موضوع : درددل های من با پسرم

19 مرداد 1393 |

تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر

امسال می خواستم یه تولد ساده و معمولی برات بگیرم که چند وقت قبلش خواستی که کیک تولدت امسال باب اسفنجی باشه.....با اینکه فرصت کم بود و وقتم محدود ولی خوب دیدم فکر بدی هم نیست...به خاطر رنگ باب اسفنجی می تونم از تزئیات پارسالت هم دوباره استفاده کنم....اینه که دست به کار شدیم و دوباره روز از نو روزی از نو و دوباره درست کردن تزئینات.....خیلی کار سختیه وقتی بخوای همه چیز رو خودت درست کنی و سفارش ندی به موسسات اما لذتی داره وصف ناپذیر.......اما از همه این کارها لذت بخش تر دوختن یه لباس باب اسفنجی  اونم با دست و نه چرخ خیاطی برای تو بود که واقعا بهم مزه داد.....شبی که داشتم شکلش رو تکمیل می کردم....برقها رفت و با نور موبایل شکل هاش رو درست کردیم با همدیگه که خیلی بهمون مزه داد و خیلی شادت کرد......اما همه این کارها و خستگیها برای تو و شادی تو بود پسرکم......امسال خیلی بیشتر از هر سال معنا و مفهوم تولدت رو درک می کردی و این برای من خیلی شادی بخش بود ...حتی می خواستی موقع عکس گرفتن با کیکت تنها باشی  و ..........روز جشنت درست مثل پارسال 22 خرداد بود یعنی شب نیمه شعبان......تو روز اصلی تولدت هم یک کیک از طرف باشگاه کودکان هایپراستار جایزه گرفتی که با اینکه یه کیک کوچولو بود ولی سه تایی خیلی شاد شدیم و تو هم شمع روش گذاشتی و فوت کردی ولی اینقدر کیک و شیرینی دوست داری که مهلت عکس گرفتن هم ندادی و سریع با بابایی کیک رو خوردین.....یه سری عکس هم با لباس تیم برزیل که امسال تیم ملی هم به برزیل رفته برای جام جهانی ازت گرفتم که اون ها رو هم  خیلی دوست دارم و اینجا میذارم....بهتره دیگه بیشتر از این حرف نزنم و بریم سر وقت عکسها که خودش گزارش تصویری تولده و مثل همیشه خیلی خیلی زیاده..


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 31 خرداد 1393 |

4 سالگی

انگار همین دیروز بود که از زیر اب و قرانی که دست باباجون بود رد شدم .....انگار همین دیروز بود که با گریه های خاله راهی بیمارستان شدم.....انگار همین دیروز بود............باورش خیلی برام سخته از چنین روزی که وارد زندگی ما شدی چهار سال داره میگذره.......انگار چشمهام رو بستم و حالا بازشون کردم.....باورش برام سخته وقتی فکر می کنم وقتی بدنیا اومدی چقدر کوچیک و ناتوان بودی و حالا......اینقدر بزرگ شدی که گاهی کم میارم از جواب دادن به همه سوالهایی که می پرسی و چراهایی که همش تو ذهنت داری و حرفهایی که میزنی...برای خودت یه مرد حسابی شدی با اخلاق های مردونه......چشم به هم بزنم باید شاهد مدرسه رفتنت باشم و شاید.....................

از همون روزهایی اولی که تو بدنیا اومدی....با وجود همه سختیهایی که بود و یه اسباب کشی سخت و سنگین که همزمان شده بود با انجام کارهای یه نوزاد کوچولو اونم دست تنها......هر وقت می تونستم ازت عکس می گرفتم......بزرگترین آرشیو من عکسهای توئه.......از همون زمان کم کم به عکاسی علاقمند شدم تا امروز که دیگه تبدیل شده به یکی از بزگترین و بهترین علائق من در زندگی...که این رو مدیون تو وتولد تو هستم پسرکم...تا امروز که چهار سال از اون روزها می گذره و باعث خوشحالی منه که امسال تونستم عکسهای اتلیه ای هم ازت بگیرم تو اتلیه خاله مریم که....اون روز برای تمرین رفته بودیم اونجا و ساعتهای زیادی اونجا بودیم و تو سرگرم اسباب بازی کوچولویی که خاله مریم برات خریده بود...موقعی که نوبت عکاسی از تو شد خیلی خیلی خسته بودی و خوابت میومد و مثل همیشه هم دوست نداری زیاد عکس بگیری....ولی به هر حال بازم یه سری عکس ازت گرفتم که بعضیهاشم با همون اسباب بازیه و اغلبش کارها و رفتارها و حس های واقعی خودته........حسی که این عکسها برام داره اصلا قابل وصف نیست و حاضر نیستم این عکسها رو با هیچی تو دنیا عوض کنم...مثل دیدن یه نهال کوچولو که داره بزرگ میشه...مثل دیدن نتیجه یه روند تدریجی و رو به جلو....هم رشد و بزرگ شدن تو و هم خودم....حس لذت بخشی که با هیچ کلمه ای قابل وصف نیست......4 سالگیت مبارک عزیز دل ما......این عکسها هم تقدیم به تو پسرکم تو روز تولد چهارسالگیت.......


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

دوشنبه 19 خرداد 1393 |

47

خیلی دلم می خواد زودتر اینجا مطلب بنویسم....از بس این روزها برای ما شیرینی و بلبل زبون.....اینقدر حرف میزنی و گاها حرفهای خنده دار که خیلی دلم می خواد ثبت بشن اما خوب امان از فرصت کم که تا چشم بهم میزنم...می بینم یک ماه دیگه گذشته و یک ماه بزرگتر شدی.....

فقط و فقط یک ماه دیگه به تولد 4 سالگیت باقی مونده....خیلی زود بزرگ شدی پسرکم.....خیلی زود....هرچند خوشحالم که تو این زمان پیشت بودم و بزرگ شدنت رو هر روز نظاره گر بودم.....

سوالهای زیادی داری که با توجه زیادت به اطراف برات پیش میاد که تا جوابش رو نگیری دست بردار نیستی.....مثلا امروز می پرسیدی چرا ما مژه داریم؟...اگه نداشته باشیم چی میشه؟...اگر دست نداشته باشیم چی میشه؟...اگر پا نداشته باشیم چی میشه؟...اگر چشم نداشته باشیم چی میشه؟...اگر مو نداشته باشیم چی میشه؟....اگر دهن نداشته باشیم چی میشه و .......و من باید با دقت و دلایل کافی به همش جواب بدم....

تو روز مادر وقتی رفتیم خونه مامان جون و دیدی که براش کادو بردیم.....اومدی تو اتاق و بهم گفتی....مامان جون اینا بهت کادو نمیدن؟....گفتم نه....تو باید به من کادو بدی....گفتی من که پول ندارم....گفتم برو از بابا پول بگیر....گفتی چی برات بخرم؟....موبایل خوبه؟...گفتم نه.....گفتی تبلت خوبه؟...در حالی که واقعا خندم گرفته بود گفتم نه....اینا به درد من نمی خوره...مگه می خوای برای خودت کادوت بخری؟.....گفتی خوب چی بخرم؟...لباس خوبه؟....عطر خوبه؟....گفتم اره خوبه و بوسیدمت.......که از هرکادویی برام باارزشتر بود.....

حالا خیلی خوب می تونی با بازیها و کارهای موردعلاقت خودت رو سرگرم کنی.....به نقاشی واقعا علاقمند شدی و هر روز مدت زیادی صرف نقاشی و رنگ امیزی می کنی.....درحالی که تا چند وقت پیش اصلا علاقه ای نداشتی....

یکی دیگه از چیزهایی که تو این ماه خیلی برام جالب بود و پر از حس خوب....علاقمندیت به نوشتن بود.....بدون اینکه باهات کار کرده باشم یا آموزشی دیده باشی...اولین بار....صدام کردی و گفتی مامان ایو نگاه کن....از پرشین تون نگاه کردم کشیدم.....نگاه کردم دیدم....حرف H رو نوشتی.....دستت رو گذاشتی روی حرف H از کلمه PERSHION TOON که روی صفحه تلویزیون وجود داشت....خیلی حس خوبی بود.....که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.....بعد از اون روز بعضی کلمه ها رو ازم می خواستی که بنویسم برات مثل مامان یا بابا....که خیلی بامزه شروع به نوشتن کردی.....بعضی حروف رو هم بهت سرمشق دادم که به روش خودت نوشتی....بعضیها رو بهتر می نویسی و بعضی ها که سخت تر بودن رو نقاشی می کنی و می خندیم......خیلی احساس خوبیه وقتی یه بچه چهارساله که مهدکودک نمیره یا تحت آموزشهای خاص فلان روش و بهمان روش قرار نمی گیره و فقط و فقط از صبح تا شب بازی می کنه.....به چنین چیزهایی علاقه نشون بده.....هرچند اینها هنوزم برای من و تو مثل یه بازیه و تحت اموزش خاصی قرارت نمیدم.....

خیلی رویاپرداز شدی و داستان های زیادی از خوابهایی که می بینی تعریف می کنی....یا مثلا برای خاله تعریف کرده بودی که رفتی مدرسه فوتبال با مامان ثبت نام کنی...که ثبت نامت نکردن و گفتن زوده....ولی یه شوت ممحکم زدی تو دروازه و بهشون نشون دادی که خیلی فوتبالیست بزرگی هستی و اونا ثبت نامت کردن....اینقدر با جدیت این رویا رو برای خاله تعریف کردم که وقتی ازم پرسید و گفتم نه...فقط مدرسه فوتبال رو دیدی و بهت قول دادم بعدا که بزرگتر شدی ثبت نامت کنم...دهانش از تعجب باز مونده بود....

یا یه دفعه تو پارک یه ماشین کنترلی بزرگ دست یه پسربچه 13 14 ساله دیدی...چیزی که خیلی دوستش داری ولی ترجیح دادیم بزرگتر شدی برات بخریم....فکر کردم الانه که گریه کنی....ولی با اعتماد به نفس رفتی و برای اون پسربچه در مورد ماشین کنترلی خودت توضیح دادی که از ماشین اون بهتره و حتی چراغهای عقبش روشن میشه و دوبار باید تو روز شارژش کنی و.....و من از دور نظاره گرت بودم و می خندیدم که چقدر خوب رویاپردازی می کنی در مورد چیزی که نداری......

یکی از کارهایی که تو این ماه می کردی و خدا رو شکر تموم شد.....قهر کردن هات بود که تا یه حرفی بهت میزدم قهر می کردی و دستات رو میزدی زیر بغلت و سرت رو مینداختی پایین و می رفتی تو اتاقت قهر می کردی....که خدا شکر از سرت افتاد........فقط حیف که نتونستم تو این حالت ازت عکسی بگیرم از بس عصبانی بودی تو این شرایط ......

پارک رفتن های هر روز هم با شروع فصل بهار به برنامه هرروزمون اضافه شده و از صبح منتظری تا آفتاب بره و بتونی بری بیرون بازی کنی......هنوزم عاشق فضای باز و بازی تو طبیعت و چمن هستی تا تاب و سرسره.....تو مسیر یه دفعه یه درخت شاتوت پیدا کردیم که حسابی ازش خوردیم...تو هم مثل خود من دوست نداشتی شاتوت رو بهت بدم و دلت می خواست خودت از درخت بکنی و بخوری و حسابی کیف کردی.....

تو بازیهات خیلی خلاقیت به خرج میدی و از اسباب بازیهای تکراریت استفاده می کنی....مثلا دو تا از حلقه های هوشت رو تبدیل کردی به راکت تنیس و با یه توپ که با این حلقه ها به سمت هم پرت می کنیم تنیس بازی می کنیم.....

خوب درسته که دیر به دیر به روز میشه اینجا ولی عوضش با کلی عکس برگشتیم.....

عکسها تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد


سورنا عزیزترین زیباترین هیجان انگیزترین هدیه آسمانی بود که خدا به ما در 19 خرداد 1389 عطا کرد.به خاطر چنین هدیه ای هر روز او را شکر میگوییم


درددل های من با پسرم
خاطرات پسرم
خردادیها
سفر
مناسبتها

ادیت
4 سال و دو ماه
تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر
4 سالگی
47
بهارانه
45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی
پسرک من در روزهایی که داره می گذره......
44 ماهگی و زمستون یه پسر بی نظیر
قطع و وصل
سورنای سه سال و نیمه ........
سه سال و پنج ماهگی و روزهایی خوب
40
ماهی که گذشت
38 و عکس نامه....
همش دنبال قهرمان میگرده
دستپخت.....
37.......
بازم خرداد و خاطرات خوب تولدها
خداحافظ خرداد 92 دوست داشتنی

مجله تخصصی شهرزاد

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 25 نفر
بازديدهاي ديروز : 129 نفر
بازدید هفته قبل : 220 نفر
كل بازديدها : 101797 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com