سورنا سردار دلیر مامان و بابا



بدرود 93 پرخاطره

هیچ وقت تصورش رو هم نمی کردم که حدود 5 ماهی میشه که هیچی اینجا ننوشتم.....نمیدونم دور خیلی تند زندگی بوده و کمبود وقت یا عدم امنیت وب ...خلاصه هرچی که هست دلیلش رو به خوبی نمیدونم...مدت زیادی هست این وبلاگ بروز نشده....در حالی که اتفاقات زندگی ما مدام در حال تغییر و بروز شدن بوده.....

هیچ وقت اما فکر نمی کردم این همه مطلب رو مجبور بشم تو پست خداحافظی با 93 بنویسم....چون شاید معلوم نباشه که تا کی دوباره اینترنت داشته باشیم

5 ماهی میشه یه دوست خانوادگی جدید خوب پیدا کردیم...دوستی از اهالی شیراز و به گرما و صفا و صممیت اونها.....شاید حضور این دوست جدید و بسیار مهربون باعث شد خیلی از وقتهای خالی زندگیمون پر بشه و تحمل برخی مشکلات آسونتر.....چون به این موضوع عقیده دارم که خدا هیچ موجودی رو بی دلیل سر راه موجود دیگه ای قرار نمیده......

اخرین سفرمون رو تو سال 93 تو آبان رفتیم.....سفری به شمال و دریا که خیلی دوستش داری.....و یکی از تولدهای خوب مامان رو هم همونجا با کیک سوپرایزی این خاله جدید و مهربون تو و دوست عزیزمون که از تهران با خودش آورده بود برگذار کردیم..... روزهای خیلی خوبی بود و یه سفر خوب بعد مدتها استرس داشتن......مخصوصا برای بابا که خیلی لازم بود

کلاس نقاشی و سفالت هم همزمان دو روز تو هفته برگذار میشد که هردو رو خیلی دوست داشتی و تو نقاشی پیشرفت زیادی کردی و خیلی متحول شدی ..اونقدری که همه متوجه این همه تحول بعد از همون جلسات اول شدن......به کلاس سفال هم میگفی گل بازی :)

بعد از اون تو آذر بود که فهمیدیم بالاخره بعد مدتها دختری مورد پسند دایی قرار گرفته....و خلاصه بعد از خواستگاری و چند تا مهمونی بالاخره تو هم صاحب یه زن دایی خوب شدی و مامان هم خواهرشوهر بزرگه.....خوب همین خبر کافی بود تا سر همگیمون حسابی شلوغ بشه.....بله برون دایی درست روز تولدش یعنی 12 دی  به خوبی و خوشی و سلامتی برگذار شد و شب خاطره انگیزی بود....دوباره تو 18 دی یه مراسم عقد داشتیم برای دایی که دوست داشت حاج آقا علوی اولین صیغه عقدشون رو بخونه.....اون روز حاج آقا علوی هم کلی تو رو تحویل گرفت و گفت که خیلی پسر خوش تیپی هستی...اون شب به همگی خیلی خوش گذشت مخصوصا به تو که با یچه هایی دایی زن دایی حسابی جفت و جور شده بودی و تا اخر شب باهم بازی کردین.........و بعد از اون هم 30 دی مراسم و جشن عقد برگذار شد که اونم به خوبی و خوشی و سلامتی بود......تو هم تو این مهمونی ها و مراسم تا تونستی دلی از عذا دراوردی و حسابی بازی کردی......هرچند الحق پسر خوبی بودی و اصلا مامان رو اذیت نکردی.....به جز عکس انداختن که باز طبق معمول حاضر نمیشدی عکس بگیری.....

بعد از اون 19 بهمن مراسم عقد دخترخاله مامان بود که اونم جشن خیلی خوبی بود و حسابی به همگی خوش گذشت.....

خوب فکر کنم این همه خبر خوب کافی باشه و دلیل خیلی خوبی برای اینکه فرصت نکرده باشم اینجا چیزی بنویسم.....:)

یه روز که رفته بودیم خونه همین خاله مهربون جدیدت....به خاطر اینکه کل میز شام رو به تنهایی به خاله کمک کردی و اجازه ندادی هیچ کی کمک کنه...خاله کفش های اسکیت زمان بچگی های دخترش رو بهت کادو داد و ازت قول گرفت که زودی  اسکیت کردن رو یادبگیری که خیلی خیلی خوشحالت کرد...

درست یکی دو روز بعدش بود که امید پسرخاله بابایی رو تو مراسم نذری خاله بابایی دیدیم و حین کمک به پخش غذاها بود که امید که حلا یه مربی اسکیت هست ازت خواسته بود کفش اسکیت بخری تا بهت اسکیت یاد بده و تو هم گفته بودی که داری......خلاصه اینکه خیلی یهویی و الکی مقدمات اموزش اسکیت هم برات فراهم شد...و ایکه برای ترم دوم نقاشی رو ثبت نام کردیم ولی سفال رو نه...چون دیگه وقت خیلی زیادی از هردومون می گرفت...اونم با این همه کار و از همه مهمتر کارهای مربوط به دیزاین و طراحی  و انتخاب وسایل خونه که دیگه حالا تو مراحل انتهایی قرار گرفته بود.........

جلسه اول و  دوم  آموزش اسکیت رو با اشتیاق زیادی رفتی...اونقدری که از همون جلسه اول کفشها رو تو خونه پات کردی و شروع کردی به تمرین کردن و راه رفتن......اون روز وقتی دیدم بعد از یه جلسه میتونی با کفشهات راه بری کلی خوشحال شدم و حس خوبی داشتم........کفشها تا سه چهار روز مدام پات بود و فقط برای دستشویی رفتن و خوابین درشون میوردی......اما از جلسه سوم تا پنج دیگه اشتیاق لازم رو نداشتی و به زور می رفتی سر کلاس...که به پیشنهاد خاله بابایی....خودم هم تصمیم گرفتم سر تمرینات و کلاست حضور داشته باشم که حضور داشتن همانا و اصرار امید پسرخاله بابایی برای آموزش اسکیت به مامان هم ..همان...هرچی گفتم از سن من گذشته.....فایده نکرد و امید گفت که خیلی راحت آموزش می بینم......و حالا از اون روز سه جلسه ای هست که باهم اسکیت یاد می گیریم و تمرین می کنیم...حس خیلی خوبی داره برای من و جذابه که در کنار تو دارم این ورزش رو یاد می گیرم......و تو هم حالا خیلی با انگیزه بیشتر و اعتماد به نفس بالاتری کار می کنی

خوب از کلاسهای آموزشی تو و مراسم و جشن ها که بگذریم چیزی که گفتم وقت و زمان و فکر و ذهن ما رو خیلی مشغول خودش کرد امورات مربوط به خونه جدید بود...از دیدن و انتخاب و طراحی و دیزاین خونه و وسایل و لوازم تا سفارش و خرید و هیجانات مربوط به اجرای این طراحی ها و خرید لوازم و وسایل مورد نیاز و استرس های کمبود پول تو تورم شدید و مشکلات زیاد و درگیریهای هماهنگی با پیمکاران ساخت خونه .......واقعا فرصت سر خاروندن رو از همه و مخصوصا بابا گرفته بود..میشه گفت تو هم تو خیلی از مسائل بودی چون مجبور میشدی پا به پای ما برای دیدن و خرید و بقیه کارها باشی......که خوب حالا در ازاش میخوام این خبر خوب رو اینجا ثبت کنم که بالاخره بعد از 5 سال اذیت شدن بالاخره داریم میریم تو خونه جدید و زیبای خودمون.....هفته دیگه اگر خدا بخواد  اسباب کشی داریم که امیدوارم اخرین اسباب کشی عمرمون باشه........

و حالا به همین دلیل که معلوم نیست تو خونه جدید تا کی جاگیر بشیم و اینرنت داشته باشیم و وقت برای نوشتن....من ترجیح دادم با سال 93 که تا اخرش 24 روز دیگه باقی مونده خداحافظی کنم...سالی که سال عجیب و به یاد موندنی برای ما بود...6 ماهه اول پر بود از ناراحتی و استرس و 6 ماهه دوم پر از سر شلوغ و بدو بدو و کلی خبرهای خوب......روزهای و ماه های اخرش واقعا مثل اسبی تیروز تاخت و من اصلا نفهمیدم کی به انتهاش رسیدیم......

و خبر آخر هم اینکه بالاخره یکی از آرزوهای مامان هم تحقق یافت و فردا افتتاحیه نمایشگاه عکس گروهی هست که مامانت توش شرکت کرده.....

عکس زیادی از این روزها ازت ندارم چون هم واقعا فرصتش نبود و هم تو اجازه ندادی هر بار فرصت دست داد....اما دلم می خواست همین چندتایی رو که هست بذارم..و عکس نقاشی هات رو...اما واقعا فرصتش رو ندارم...ایشالله در اینده نزدیک بتونم این کار رو انجام بدم

سال نوی همگی خوش و سالی پر از خیر و برکت و شادی برای همتون باشه........

موضوع : خاطرات پسرم

چهارشنبه 6 اسفند 1393 |

4 سال و 4 ماه و روزهای زیبای پاییزی

باز هم تا چشم به هم زدم...دو ماهی میشه که اینجا سر نزدم و تو چهار سال و چهار ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی.....هرچند خیلی حرفها داشتم برای گفتن.....ولی فرصت نشده انگار و حالا خیلی هاش از یادم رفته....

تو پست قبلی گفته بودم روزهای سخت و پر استرسی رو می گذرونیم....خدا رو شکر که با حل شدن اون مشکل دوباره ارامش رو تجربه کردیم.....و روزهای خیلی خوبی رو میگذرونیم

تو مدتی که گذشت همچنان مثل سابق برنامه پارک رو داشتیم....چیزی که واقعا برات لذت بخشه و خیلی دوست داشتنی...پیدا کردن دوستهای جدید و بازی کردن به اونهاست و هیچی مثل این شاد و راضیت نمی کنه...برای همین تو این مدت وقت زیادی گذاشتم که این خواسته ات براورده بشه......حالا دیگه با شروع پاییز  فصل دل انگیز و مورد علاقه من و هوای خنک و سرمست کننده پاییز این برنامه پارک به صبح ها تغییر پیدا کرده که هر دومون ازش لذت می بریم....و حالا من فرصت دارم عصرها ورزش کنم و تو هم با بابا میری سر ساختمون.....خیلی وقتا دلت می خواد کارگر بشی  و در مورد کارهای ساختمونی حرف میزنی :)...یارمحمد سرایدار افغانی ساختمون رو که گویا پسر خیلی مهربونیه و عاشق توئه..رو خیلی دوست داری و باهاش فوتبال بازی می کنی......و تو خونه خیلی وقتا راجع بهش حرف میزنی......

یکی از اتفاقات خوب و هیجان انگیز تو این مدت هم حضور ناگهانی و یهوییت تو برنامه پنگول بود که خیلی روز خوبی برات شد و حسابی تو برنامه شاد بودی و دست زدی....و موجب شادی من و اطرافیان شدی....تا چندین روز بعدش هم هر روز سی دی اون برنامه رو دیدیم...طوری که دیگه تک تک کلمات و دیالوگهای شخصیت های برنامه رو از هم تو هم من از حفظ هستیم.....

یکی دیگه رفتن به سنیما و دیدن فیلم شهر موش ها بود که اون رو هم خیلی دوست داشتی و بهت خوش گذشت و البته پیتزای بعدش بیشتر :)...پیتزا و شام بیرون همچنان از تفریح های مورد علاقت هست....جالب ترش اینجاست که از بین اون همه شخصیت فیلم....شخصیت گربه ها بیشتر تو ذهنت مونده و اخر داستان که البته شاید خیلی مناسب سن تو نبود برات جذاب تر بوده.....یعنی قدرت و قهرمان بودن چیزیه که خیلی دوستش داری و مدام دوست داری قوی باشی و جنگجو و قهرمان......

یکی از دیگه از اتفاقاتی که تو این ماه داشتیم حضور تو یکی از برنامه های عکاسی با مامان بود که پسر خوبی بودی و خیلی خوب اون برنامه که حتی برای بزرگترها هم سخت هست رو همراهی کردی.....یعنی این روزها خیلی بزرگ و عاقل شدی و همه چیز در اطرافت برات سواله.....مثل سابق همه چی خیلی خوب تو ذهنت میمونه......

یه چیزی هم الان یادم اومد که چند وقت پیش می گفتی و خیلی دلم می خواست بنویسمش که یادم نبود...تو کشورها اسم کشورهای ژاپن و کره رو بلد بودی...حالا از کجا و چرا این کشورها نمیدونم...یه چند مدتی هربار میومدی می گفتی مامان ما کی میریم ژاپن؟....یا مامان ما کی میریم کره؟؟...و من و بابا رو حسابی می خندوندی......

برای ترم پاییز کلاس نقاشی و سفال هم ثبت نامت کردم که هنوز شروع نشده...ولی خیلی علاقه داری که زودتر بری سر کلاس.....به نقاشی هم همون جوری که قبلا گفتم خیلی وقته علاقمند شدی و چیزهای جالبی می کشی.....حتی خیلی علاقه داری که زودتر بری پیش دبستانی و مدرسه......

به رنگ قرمز علاقمند شدی و همش از من می خوای لاک قرمز بزنم...یا کفش قرمز بخری..حالا دلیلش چیه نمیدونم.....اما اینکه در مورد کفش و لباس و ظاهر من هم حرف میزنی و نظر میدی برام خیلی دوست داشتنیه و همنیطور برای اطرافیان....

یکی از دیگه چیزهایی که خیلی دوستش داری کاپشنی که وقتی باردار بودم برات خریدم ولی نمیدونستم اینقدر بزرگه که برای 4 سالگیت مناسب باشه..از پارسال خیلی دوست داری اونو بپوشی و امسال خیلی خوشحالی که اندازه ات شده و خیلی وقتا تو خونه می پوشی و باهاش بازی می کنی....و همینطور بوت های زمستونیت رو که قبلا خریدیم و توش حسابی گرمه...کلا انگار چیزهای گرم و نرم رو خیلی دوست داری.....این در مورد پتو هم کاملا صادقه....چون چند وقت پیش یه پتو از خونه مامان جون به خاطر نرمی زیادش اوردی خونه و حالا از اون زمان با اون می خوابی....

4 سالگیت رو که 4 ماه ازش می گذره...خیلی دوست داشتم و دارم...خیلی بزرگتر و عاقل تر شدی و خیلی از مسائلمون دیگه حالا حل شده و احساس می کنم خیلی بزرگ و فهمیده شدی......و خیلی با احساس تر از گذشته ها.....4 سال و 4 ماهه شدنت مبارک پسرکم......خدایا شکرت

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 19 مهر 1393 |

ادیت

لب تاب روشنه....طبق معمول فتوشاپ بازه...دارم تو اشپزخونه کارهای خونه رو انجام میدم...

سورنا:رفته سر لب تاب و داد میزنه....مامان میشه این عکس رو ادیت کنم؟؟؟

من:چی رو ادیت کنی؟

سورنا:همین عکس رو دیگه

من:ادیت یعنی چی؟مگه تو بلدی؟؟؟

سورنا:اره دیگه...میذاری هر رنگی خواستم روش بکشم

من:باشه ادیتش کن:)

موضوع : خاطرات پسرم

چهارشنبه 22 مرداد 1393 |

4 سال و دو ماه

خیلی وقته اینجا مطلبی ننوشته بودم...بعد از تولدت اصلا فرصت نشد اینجا سر بزنم...روزهای شلوغ و پر استرسی رو میگذرونیم که نمیدونم بالاخره قراره کی تموم بشه و به آرامش بیشتری برسیم....خیلی وقتا آرزو می کنیم کاش میشد این قسمت از زندگی رو مثل یه فیلم سینمایی زد روی روی دور تند و رفت جلوتر ولی حیف که نمیشه......

امروز یهویی دلم خیلی هوای اینجا رو کرد و وقتی اومدم بنویسم تازه یادم اومد که امروز 19 امه و 2 ماه از تولد چهارسالگیت گذشته......خیلی بزرگتر و عاقل تر و فهمیده تر از قبل شدی....هر چیزی که می بینی هرچقدر برای بقیه بی اهمیت باشه برای تو سوال میشه و تا جوابش رو نگیری دست بردار نیست....بعضی وقتا سوالات اینقدر بامزه و کارشناسانه است که میمونیم چی بگیم.....خیلی از سوالاتت تو ذهنم بود که اینجا بنویسم ولی از یادم رفته......

یکی از سوالاتی که تو این مدت داشتی این بود که چه جوری بدنیا اومدی؟؟....بچه ها چه جوری بدنیا میان؟؟ و.....خیلی وقتا هم از من میخوای یه نی نی برات بیارم که تو بهش شیر بدی و پوشکش رو عوض کنی و بهش برسی....این کارها رو برای نی نی دوستمون که تاره بدنیا اومده وقتی رفتیم ببینیمش کردی و خیلی دوست داشتی اونجا بمونی و به مامان نی نی کمک کنی......نمیدونم بعدها خوشحال بشی که تنها موندی یا به خودخواهی من اعتراض کنی......

یکی دیگه از سوالاتی که زیاد می پرسی اینه که فرایند تولید هر چیزی رو برات بگم...مخصوصا چیزهایی که تو کارخونه ها تولید میشه....مثلا کاغذ.....ماشین یا هر شی دیگه ای....جالب اینجاست که مثلا نمیدونی و سوال می کنی ولی اگر من یه مرحله رو خلاصه کنم و نگم یا جا بندازم خودت یاداوری می کنی و توضیح میدی......

هیچ چیزی رو تو دنیا به اندازه پارک رفتن و بازی با بچه ها و پیدا کردن دوستای جدید دوست نداری..هرجایی هم که بری بازم پارک برات یه چیز دیگه است و تقریبا تمام سعیم رو می کنم که هر روز برم...بعد از اونجا خونه مامان جون که طبق معمول دو روزی تو هفته اونجا هستی...وقتی میری دلتنگی عجیبی پیدا می کنم و جالب ابنکه هرچی داری بزرگتر میشی این حس من هم بیشتر میشه....گاهی از دلتنگی گریه می کنم و دلم می خواد برگردی ولی چون میدونم اونجا رو خیلی دوست داری حتی زنگ هم نمیزنم که بترسی از اینکه قراره بیام برت گردونم.....

خیلی وقتا  یهویی و بی هوا میای بغلم می کنی و میگی مامان دوستت دارم....منم میگم منم دوستت دارم....منم همینطور....تو هم بعدش حتما باید بگی منم همینطور...انگار این ترتیب رو خیلی دوست داری...حتی وقتی ناراحتم و به روی خودم هم نمیارم که تو متوجه نشی انگار حس می کنی و سریع این کار رو انجام میدی...تو اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن و هر ناراحتی و غمی اگر باشه از بین میره.... دیگه هیچی از خدا نمی خوام و شکر می کنم.....این کارت این روزها اصلا برام تکراری نمیشه....انگار اغوش تو  با نوازش دستای کوچیکت بهترین و امن ترین جای دنیاست....عشقی رو که با تو تجربه کردم هیچ وقت تجربه نکردم...عشقی که هرگز تکراری و یکنواخت نمیشه و هر روز عمیق تر و عمیق تر میشه...مرسی که هستی و خدایا شکرت......

 

موضوع : درددل های من با پسرم

19 مرداد 1393 |

تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر

امسال می خواستم یه تولد ساده و معمولی برات بگیرم که چند وقت قبلش خواستی که کیک تولدت امسال باب اسفنجی باشه.....با اینکه فرصت کم بود و وقتم محدود ولی خوب دیدم فکر بدی هم نیست...به خاطر رنگ باب اسفنجی می تونم از تزئیات پارسالت هم دوباره استفاده کنم....اینه که دست به کار شدیم و دوباره روز از نو روزی از نو و دوباره درست کردن تزئینات.....خیلی کار سختیه وقتی بخوای همه چیز رو خودت درست کنی و سفارش ندی به موسسات اما لذتی داره وصف ناپذیر.......اما از همه این کارها لذت بخش تر دوختن یه لباس باب اسفنجی  اونم با دست و نه چرخ خیاطی برای تو بود که واقعا بهم مزه داد.....شبی که داشتم شکلش رو تکمیل می کردم....برقها رفت و با نور موبایل شکل هاش رو درست کردیم با همدیگه که خیلی بهمون مزه داد و خیلی شادت کرد......اما همه این کارها و خستگیها برای تو و شادی تو بود پسرکم......امسال خیلی بیشتر از هر سال معنا و مفهوم تولدت رو درک می کردی و این برای من خیلی شادی بخش بود ...حتی می خواستی موقع عکس گرفتن با کیکت تنها باشی  و ..........روز جشنت درست مثل پارسال 22 خرداد بود یعنی شب نیمه شعبان......تو روز اصلی تولدت هم یک کیک از طرف باشگاه کودکان هایپراستار جایزه گرفتی که با اینکه یه کیک کوچولو بود ولی سه تایی خیلی شاد شدیم و تو هم شمع روش گذاشتی و فوت کردی ولی اینقدر کیک و شیرینی دوست داری که مهلت عکس گرفتن هم ندادی و سریع با بابایی کیک رو خوردین.....یه سری عکس هم با لباس تیم برزیل که امسال تیم ملی هم به برزیل رفته برای جام جهانی ازت گرفتم که اون ها رو هم  خیلی دوست دارم و اینجا میذارم....بهتره دیگه بیشتر از این حرف نزنم و بریم سر وقت عکسها که خودش گزارش تصویری تولده و مثل همیشه خیلی خیلی زیاده..


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 31 خرداد 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد


سورنا عزیزترین زیباترین هیجان انگیزترین هدیه آسمانی بود که خدا به ما در 19 خرداد 1389 عطا کرد.به خاطر چنین هدیه ای هر روز او را شکر میگوییم


درددل های من با پسرم
خاطرات پسرم
خردادیها
سفر
مناسبتها

بدرود 93 پرخاطره
4 سال و 4 ماه و روزهای زیبای پاییزی
ادیت
4 سال و دو ماه
تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر
4 سالگی
47
بهارانه
45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی
پسرک من در روزهایی که داره می گذره......
44 ماهگی و زمستون یه پسر بی نظیر
قطع و وصل
سورنای سه سال و نیمه ........
سه سال و پنج ماهگی و روزهایی خوب
40
ماهی که گذشت
38 و عکس نامه....
همش دنبال قهرمان میگرده
دستپخت.....
37.......

مجله تخصصی شهرزاد

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 7 نفر
بازديدهاي ديروز : 26 نفر
بازدید هفته قبل : 451 نفر
كل بازديدها : 125228 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com