سورنا سردار دلیر مامان و بابا



تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر

امسال می خواستم یه تولد ساده و معمولی برات بگیرم که چند وقت قبلش خواستی که کیک تولدت امسال باب اسفنجی باشه.....با اینکه فرصت کم بود و وقتم محدود ولی خوب دیدم فکر بدی هم نیست...به خاطر رنگ باب اسفنجی می تونم از تزئیات پارسالت هم دوباره استفاده کنم....اینه که دست به کار شدیم و دوباره روز از نو روزی از نو و دوباره درست کردن تزئینات.....خیلی کار سختیه وقتی بخوای همه چیز رو خودت درست کنی و سفارش ندی به موسسات اما لذتی داره وصف ناپذیر.......اما از همه این کارها لذت بخش تر دوختن یه لباس باب اسفنجی  اونم با دست و نه چرخ خیاطی برای تو بود که واقعا بهم مزه داد.....شبی که داشتم شکلش رو تکمیل می کردم....برقها رفت و با نور موبایل شکل هاش رو درست کردیم با همدیگه که خیلی بهمون مزه داد و خیلی شادت کرد......اما همه این کارها و خستگیها برای تو و شادی تو بود پسرکم......امسال خیلی بیشتر از هر سال معنا و مفهوم تولدت رو درک می کردی و این برای من خیلی شادی بخش بود ...حتی می خواستی موقع عکس گرفتن با کیکت تنها باشی  و ..........روز جشنت درست مثل پارسال 22 خرداد بود یعنی شب نیمه شعبان......تو روز اصلی تولدت هم یک کیک از طرف باشگاه کودکان هایپراستار جایزه گرفتی که با اینکه یه کیک کوچولو بود ولی سه تایی خیلی شاد شدیم و تو هم شمع روش گذاشتی و فوت کردی ولی اینقدر کیک و شیرینی دوست داری که مهلت عکس گرفتن هم ندادی و سریع با بابایی کیک رو خوردین.....یه سری عکس هم با لباس تیم برزیل که امسال تیم ملی هم به برزیل رفته برای جام جهانی ازت گرفتم که اون ها رو هم  خیلی دوست دارم و اینجا میذارم....بهتره دیگه بیشتر از این حرف نزنم و بریم سر وقت عکسها که خودش گزارش تصویری تولده و مثل همیشه خیلی خیلی زیاده..


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 31 خرداد 1393 |

4 سالگی

انگار همین دیروز بود که از زیر اب و قرانی که دست باباجون بود رد شدم .....انگار همین دیروز بود که با گریه های خاله راهی بیمارستان شدم.....انگار همین دیروز بود............باورش خیلی برام سخته از چنین روزی که وارد زندگی ما شدی چهار سال داره میگذره.......انگار چشمهام رو بستم و حالا بازشون کردم.....باورش برام سخته وقتی فکر می کنم وقتی بدنیا اومدی چقدر کوچیک و ناتوان بودی و حالا......اینقدر بزرگ شدی که گاهی کم میارم از جواب دادن به همه سوالهایی که می پرسی و چراهایی که همش تو ذهنت داری و حرفهایی که میزنی...برای خودت یه مرد حسابی شدی با اخلاق های مردونه......چشم به هم بزنم باید شاهد مدرسه رفتنت باشم و شاید.....................

از همون روزهایی اولی که تو بدنیا اومدی....با وجود همه سختیهایی که بود و یه اسباب کشی سخت و سنگین که همزمان شده بود با انجام کارهای یه نوزاد کوچولو اونم دست تنها......هر وقت می تونستم ازت عکس می گرفتم......بزرگترین آرشیو من عکسهای توئه.......از همون زمان کم کم به عکاسی علاقمند شدم تا امروز که دیگه تبدیل شده به یکی از بزگترین و بهترین علائق من در زندگی...که این رو مدیون تو وتولد تو هستم پسرکم...تا امروز که چهار سال از اون روزها می گذره و باعث خوشحالی منه که امسال تونستم عکسهای اتلیه ای هم ازت بگیرم تو اتلیه خاله مریم که....اون روز برای تمرین رفته بودیم اونجا و ساعتهای زیادی اونجا بودیم و تو سرگرم اسباب بازی کوچولویی که خاله مریم برات خریده بود...موقعی که نوبت عکاسی از تو شد خیلی خیلی خسته بودی و خوابت میومد و مثل همیشه هم دوست نداری زیاد عکس بگیری....ولی به هر حال بازم یه سری عکس ازت گرفتم که بعضیهاشم با همون اسباب بازیه و اغلبش کارها و رفتارها و حس های واقعی خودته........حسی که این عکسها برام داره اصلا قابل وصف نیست و حاضر نیستم این عکسها رو با هیچی تو دنیا عوض کنم...مثل دیدن یه نهال کوچولو که داره بزرگ میشه...مثل دیدن نتیجه یه روند تدریجی و رو به جلو....هم رشد و بزرگ شدن تو و هم خودم....حس لذت بخشی که با هیچ کلمه ای قابل وصف نیست......4 سالگیت مبارک عزیز دل ما......این عکسها هم تقدیم به تو پسرکم تو روز تولد چهارسالگیت.......


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

دوشنبه 19 خرداد 1393 |

47

خیلی دلم می خواد زودتر اینجا مطلب بنویسم....از بس این روزها برای ما شیرینی و بلبل زبون.....اینقدر حرف میزنی و گاها حرفهای خنده دار که خیلی دلم می خواد ثبت بشن اما خوب امان از فرصت کم که تا چشم بهم میزنم...می بینم یک ماه دیگه گذشته و یک ماه بزرگتر شدی.....

فقط و فقط یک ماه دیگه به تولد 4 سالگیت باقی مونده....خیلی زود بزرگ شدی پسرکم.....خیلی زود....هرچند خوشحالم که تو این زمان پیشت بودم و بزرگ شدنت رو هر روز نظاره گر بودم.....

سوالهای زیادی داری که با توجه زیادت به اطراف برات پیش میاد که تا جوابش رو نگیری دست بردار نیستی.....مثلا امروز می پرسیدی چرا ما مژه داریم؟...اگه نداشته باشیم چی میشه؟...اگر دست نداشته باشیم چی میشه؟...اگر پا نداشته باشیم چی میشه؟...اگر چشم نداشته باشیم چی میشه؟...اگر مو نداشته باشیم چی میشه؟....اگر دهن نداشته باشیم چی میشه و .......و من باید با دقت و دلایل کافی به همش جواب بدم....

تو روز مادر وقتی رفتیم خونه مامان جون و دیدی که براش کادو بردیم.....اومدی تو اتاق و بهم گفتی....مامان جون اینا بهت کادو نمیدن؟....گفتم نه....تو باید به من کادو بدی....گفتی من که پول ندارم....گفتم برو از بابا پول بگیر....گفتی چی برات بخرم؟....موبایل خوبه؟...گفتم نه.....گفتی تبلت خوبه؟...در حالی که واقعا خندم گرفته بود گفتم نه....اینا به درد من نمی خوره...مگه می خوای برای خودت کادوت بخری؟.....گفتی خوب چی بخرم؟...لباس خوبه؟....عطر خوبه؟....گفتم اره خوبه و بوسیدمت.......که از هرکادویی برام باارزشتر بود.....

حالا خیلی خوب می تونی با بازیها و کارهای موردعلاقت خودت رو سرگرم کنی.....به نقاشی واقعا علاقمند شدی و هر روز مدت زیادی صرف نقاشی و رنگ امیزی می کنی.....درحالی که تا چند وقت پیش اصلا علاقه ای نداشتی....

یکی دیگه از چیزهایی که تو این ماه خیلی برام جالب بود و پر از حس خوب....علاقمندیت به نوشتن بود.....بدون اینکه باهات کار کرده باشم یا آموزشی دیده باشی...اولین بار....صدام کردی و گفتی مامان ایو نگاه کن....از پرشین تون نگاه کردم کشیدم.....نگاه کردم دیدم....حرف H رو نوشتی.....دستت رو گذاشتی روی حرف H از کلمه PERSHION TOON که روی صفحه تلویزیون وجود داشت....خیلی حس خوبی بود.....که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.....بعد از اون روز بعضی کلمه ها رو ازم می خواستی که بنویسم برات مثل مامان یا بابا....که خیلی بامزه شروع به نوشتن کردی.....بعضی حروف رو هم بهت سرمشق دادم که به روش خودت نوشتی....بعضیها رو بهتر می نویسی و بعضی ها که سخت تر بودن رو نقاشی می کنی و می خندیم......خیلی احساس خوبیه وقتی یه بچه چهارساله که مهدکودک نمیره یا تحت آموزشهای خاص فلان روش و بهمان روش قرار نمی گیره و فقط و فقط از صبح تا شب بازی می کنه.....به چنین چیزهایی علاقه نشون بده.....هرچند اینها هنوزم برای من و تو مثل یه بازیه و تحت اموزش خاصی قرارت نمیدم.....

خیلی رویاپرداز شدی و داستان های زیادی از خوابهایی که می بینی تعریف می کنی....یا مثلا برای خاله تعریف کرده بودی که رفتی مدرسه فوتبال با مامان ثبت نام کنی...که ثبت نامت نکردن و گفتن زوده....ولی یه شوت ممحکم زدی تو دروازه و بهشون نشون دادی که خیلی فوتبالیست بزرگی هستی و اونا ثبت نامت کردن....اینقدر با جدیت این رویا رو برای خاله تعریف کردم که وقتی ازم پرسید و گفتم نه...فقط مدرسه فوتبال رو دیدی و بهت قول دادم بعدا که بزرگتر شدی ثبت نامت کنم...دهانش از تعجب باز مونده بود....

یا یه دفعه تو پارک یه ماشین کنترلی بزرگ دست یه پسربچه 13 14 ساله دیدی...چیزی که خیلی دوستش داری ولی ترجیح دادیم بزرگتر شدی برات بخریم....فکر کردم الانه که گریه کنی....ولی با اعتماد به نفس رفتی و برای اون پسربچه در مورد ماشین کنترلی خودت توضیح دادی که از ماشین اون بهتره و حتی چراغهای عقبش روشن میشه و دوبار باید تو روز شارژش کنی و.....و من از دور نظاره گرت بودم و می خندیدم که چقدر خوب رویاپردازی می کنی در مورد چیزی که نداری......

یکی از کارهایی که تو این ماه می کردی و خدا رو شکر تموم شد.....قهر کردن هات بود که تا یه حرفی بهت میزدم قهر می کردی و دستات رو میزدی زیر بغلت و سرت رو مینداختی پایین و می رفتی تو اتاقت قهر می کردی....که خدا شکر از سرت افتاد........فقط حیف که نتونستم تو این حالت ازت عکسی بگیرم از بس عصبانی بودی تو این شرایط ......

پارک رفتن های هر روز هم با شروع فصل بهار به برنامه هرروزمون اضافه شده و از صبح منتظری تا آفتاب بره و بتونی بری بیرون بازی کنی......هنوزم عاشق فضای باز و بازی تو طبیعت و چمن هستی تا تاب و سرسره.....تو مسیر یه دفعه یه درخت شاتوت پیدا کردیم که حسابی ازش خوردیم...تو هم مثل خود من دوست نداشتی شاتوت رو بهت بدم و دلت می خواست خودت از درخت بکنی و بخوری و حسابی کیف کردی.....

تو بازیهات خیلی خلاقیت به خرج میدی و از اسباب بازیهای تکراریت استفاده می کنی....مثلا دو تا از حلقه های هوشت رو تبدیل کردی به راکت تنیس و با یه توپ که با این حلقه ها به سمت هم پرت می کنیم تنیس بازی می کنیم.....

خوب درسته که دیر به دیر به روز میشه اینجا ولی عوضش با کلی عکس برگشتیم.....

عکسها تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 |

بهارانه

 با چشم برهم زدنی روزهای اول سال 93 هم داره می گذره....46 ماهگی رو پشت سر گذاشتی در حالی که فرصت نکردم چیزی بنویسم و عکسی بذارم....اما عوضش با دست پر برگشتم و کلی عکس......

روزهای اول که به عید دیدنی گذشت و عیدی گرفتن که دوست داشتی...پولهای عیدی رو که بابا میدی بعدش میگفتی بهم پس بده که بابا می گفت گذاشتم برات بانک.....بعدش دیگه از هرکی عیدی می گرفتی می گفتی پولهام تو بانکه و باید بذارمشون بانک.....

روزهای بعدی به گشت و گذار تو شهر تهران که خیلی دوست داشتی و هم پای من و بابا گردش کردی...هرچند هنوز دوست نداری عکس بگیری مگه تو شرایط خاص که خودت یه لوکشین که مورد علاقت باشه انتخاب کنی و بخوای باهاش عکس بگیری.....اما یکی از جاهایی که رفتیم و خیلی گریه کردی براش موزه ماشینهای کلاسیک بود که به خاطر پیست کارتینگش خیلی گریه کردی که سوار بشی که خوب نمیشد......موندم این همه عشق به ماشین در تو رو چیکار کنم در اینده...یه بارم بهم می گفتی دوست دارم بزرگ بشم و ماشین بابا رو بردارم و تو رو ببرم بیرون و گردش و خرید....که از تصور چنین لحظه ای تو ذهنم چقدر کیف کردم...

روز سیزده به در هم که تو باغچه مامان جون گذشت و با دیبا بودی و اینقدر بازی کردی و از بودن تو اون فضای اروم و طبیعتش لذت بردی که حتی تا عصری لب به هیچی نمیزدی که نکنه فرصت بازیت از دست بره که تو عمرم ندیده بودم این همه زمان گرسنگی رو تحمل کنی و چیزی نخوری.....

دیگه اینقدر ددری شده که روزهایی که تو خونه هستیم مثل بابا بهم میگی....خریدی چیزی نداریم؟؟؟..جایی نمیخوای بریم.....لباسی چیزی نمیخوای بخریم؟؟؟؟....منم هی جواب منفی میدم که بازم بگی و بخندم......

علائقت تو مدتی که گذشت علاوه بر بازیهای فیزیکی گذشته....به سمت نقاشی زیاد رفته و رنگ آمیزی...نقاشیهای اماده رو رنگ می کنی و با توجه به اینکه تمرین زیاد نداشتی قبلا خیلی خوب از پسش برمیایی.....خیلی وقته که دیگه رنگها رو خوب میشناسی و از نگرانی از این بابت خلاص شدم.....:)

تو رویاهات مدرسه میری و مدرسه ات نزدیک مدرسه خاله سپیده است.....

با قیچیت هم خیلی کار می کنی و نقاشیهایی رو که کشیدی می بری و حسابی لذت می بری

هوا حسابی بهاری و عالی شده و از این به بعد وقت بیشتری رو با هم برای گشت و گذار و پارک رفتن میذاریم که خیلی دوست داری....بیشتر از خود پارک و سرسره و تاپ محیط طبیعت و بازی با گلها و سنگ و چوب و...دوست داری و حسابی ازشون لذت می بری.....یکی از کارهای مورد علاقت چیدن گلها و تقدیمشون به منه...با اینکه دلم نمی خواد گلها رو بچینی ولی اینقدر با علاقه میگی مامان برات گل بچینم که بیشتر وقتها نمی تونم نه بگم.....

بالاخره موفق شدی یکی از اسباب بازیهای بالای کمدت که گذاشتیم برای بزرگتر شدنت رو با گول مالیدن سر من بگیری و اونم ادم آهنی بود که مامان جونت برای کادوی سیسمونی اورده بود....خیلی دوستش داشتی و حتی یه شب هم با این ادم آهنی بزرگ خوابیدی.....هرچند از صداش هم کمی می ترسی و دوست نداری زیاد روشن باشه ولی خوب خیلی بامزه باهاش می جنگیدی....

اینم عکسهایی از سال 93 تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

موضوع :

يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 |

45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی

داریم روزهای پایانی سال رو می گذرونیم....همه جا بوی عید میاد و همه جا شلوغه....مردم در حال خرید کردن هستند و انگار شهر زنده شده بعد یه زمستون حسابی...

ما هم بی نصیب نیستیم و هرچند خریدها رو از قبل کرده بودیم ولی خوب بازم یه چیزهایی خریدیم که البته این بار بیشتر شامل حال تو شد و لباسهای تابستونی......

ماشین فلزی هم که از علایق شدیدته و دیگه وقتهایی هم که نیستی اگر ببینیم حتما برات می خریم و میذاریم در موقع لزوم بهت میدیم......

چند وقت پیش مامان جون موقعی که داشت می رفت مشهد ازت پرسید چی سوغاتی دوست داری برات بیارم....گفتی یه ماشین مشکی....مامان جون هم کلی گشته بود و یه ماشین مشکی خیلی خوشگل که یکی از قشنگ ترین ماشینهایی هست که تا حالا داشتی و مدلش رو اینجا ندیده بودیم برات ورد...وقتی برگشت سریع خواستی بری خونشون..هم برای دلتنگی و هم برای گرفتن ماشین....ماشینت رو گرفتی و خیلی خوشحال شدی و ذوق کردی...همون لحظات اول یه چرخ ماشین شکست و تو بر خلاف قبلیها که سعی در داغون کردنشون داشتی برای این خیلی ناراحت شدی..دست به دامن همه شدی و برات چسب زدن که درست بشه ولی در نهایت بازم می شکست...همه می گفتند ببر بده به بابا برات درست کنه.....خواستی بریم خونه بدیم بابا درست کنه و برگردیم که مخالفت کردم...عصری تنهایی برگشتم خونه.....فردا صبح در کمال ناباوری برای اولین بار بعد مدت کمی اونجا موندن گفته بودی می خوام برگردم خونمون......اومدی خونه و سریع ماشین رو دادی به بابا تا برات درست کنه..بابا با سختی زیادی و با کلی ور رفتن چرخ ماشین رو با چرخ یکی دیگه از ماشینهات عوض کرد و حسابی درستش کرد.....تو اون لحظه که درست شد انگار دنیا رو بهت داده بودن...برق شادی و رضایت رو میشد تو چشمات دید...اما بعدش زدی زیر گریه که می خوای دوباره برگردی خونه مامان جون که خوب قابل پیش بینی بود....که برگشتی باهاشون خونشون.....یعنی اینقدر این ماشین رو دوست داشتی که حاضر شدی به خاطرش زودتر از موقع معین برگردی خونه که برای ما واقعا عجیب و جالب و به یادموندنی بود...عکس ماشینت رو هم بعدا میذارم....

امسال خونه تکونی رو هم زود شروع کردم و دیگه خیلی وقته کارهای خونه تکونی هم تموم شده با تمام وروجک بازیها و شیطنت هایی که حین کارهای من کردی و مثلا گاهی هم می خواستی کمک کنی....

ولی خوب حالا وقت داریم که هر روز تو هوای خوب بریم پارک و بستنی بخوری...جالب اینجاست که چند وقت پیش هی می گفتی بریم پارک...می رفتیم پارک دم در خونه که بعد چند دقیقه می گفتی برگردیم...که تعجب می کردم و کلی عصبانی می شدم تا اینکه حس کردم چون هیچ بچه ای نیست تو پارک دلت نمی خواد تو پارک بمونی....با تغییر پارک و رفتن به یه پارک شلوغ تر که حالا اصلا دلت نمی خواست برگردی و دوست داشتی خیلی بمونی فهمیدم حدسم درست بوده و این حس ارتباط اجتماعی و بازی با هم سن و سالهات در تو زیاده که باعث خوشحالی شد برام.....

یه بار هم قبل رفتن به پارک گفتی...من دخترها رو دوست ندارم و دلم می خواد با پسرها فقط دوست باشم که هرچی برات توضیح دادم که باید دخترها رو هم دوست داشته باشی و هم دخترها و هم پسرها باید دوستات باشند اصرار کردی و قبول نکردی که با دخترها دوست باشی....منم دیگه اصرار نکردم.....که البته این واقعیتی هست که تو روابطتت با پسرها همیشه بهتر و راحت تری...خوب دلیلش شاید اینه که دخترها اذیتت می کنند  :))))))))))))))

45 ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی با سرعت زیاد...هرچی بزرگتر میشی کمتر باورم میشه که کی اینقدر بزرگ و مستقل شدی....

علاقت به گوشت توی عذا همچنان مثال زدنیه و وقتی گوشت غذا تموم میشه دیگه زیاد دوست نداری غذا بخوری شکموی من.....که از صبح تا شب گاهی کم میارم که با همه تنقلاتی که تو خونه هست دیگه چی بهت بدم که احساس گرسنگی نکنی....هفته ای دو تا شیشه بزرگ شکلات صبحانه می خوری و هرچی هم به بابا میگم زیاده برات میگه بذار بخوره....و دیگه تو لیست خریدهای هفتگی هایپره......

قبلا گفته بودم به نقاشی علاقمند شدی بدون اینکه توقع داشته باشم و کاری برات کرده باشم چون قبلا اصلا علاقه ای نشون نمیدادی....چند وقت پیش یه نقاشی کشیدی و اوردی بهم نشون دادی و در موردش توضیح دادی که اینم یکی از بهترین حس هایی بود که تا حالا در موردت تجربه کرده بودم....اونم اینکه هر سه تامون رو کشیده بودی و به ترتیب گفتی که هرکدوم کیه...یعنی اولین نقاشیت بود که خانواده رو نشون میداد....یه بار دیگه هم تکرارش کردی روز بعدش و نمیدونم چرا تو هر دوبار من از همه چاق ترم .....که خوب واقعیته دیگه :))))

این شد که دیگه تصمیم گرفتم از نقاشیهات عکس بگیرم و اینجا بذارم......

سال 92 سال خیلی عجیبی برای ما بوده...دوستی اول سال گفت سال مار سال اتفاقات غیرمنتظره هست و واقعا در همون روزهای اول سال این مطلب به ما ثابت شد تا همین الان....خیلیهاش اتفاقات غیرمنتظره خوبی بوده و درصدیش هم اتفاقات بد که خوب تو همش حکمت خدا بوده و هست....امیدوارم سال جدید هم برای ما و برای همه ایرانیها سال بهتری باشه......نمیدونم فرصت میشه بازم اینجا بنویسم یا نه ولی به هر حال اگر نشد بعدا با عکسهای سال نو بر می گردیم....

پی نوشت:دیروز بازم روند همیشگی پارک و بستنی شکلاتی رو داشتیم که دیدم بد نیست یه چند تا عکس ازت بگیرم با لنز جدید....عکسهاش رو خیلی دوست داشتم که چندتاییش رو میذارم....حسابی داغه داغه تو 45 ماهگیت....

عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

دوشنبه 19 اسفند 1392 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد


سورنا عزیزترین زیباترین هیجان انگیزترین هدیه آسمانی بود که خدا به ما در 19 خرداد 1389 عطا کرد.به خاطر چنین هدیه ای هر روز او را شکر میگوییم


درددل های من با پسرم
خاطرات پسرم
خردادیها
سفر
مناسبتها

تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر
4 سالگی
47
بهارانه
45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی
پسرک من در روزهایی که داره می گذره......
44 ماهگی و زمستون یه پسر بی نظیر
قطع و وصل
سورنای سه سال و نیمه ........
سه سال و پنج ماهگی و روزهایی خوب
40
ماهی که گذشت
38 و عکس نامه....
همش دنبال قهرمان میگرده
دستپخت.....
37.......
بازم خرداد و خاطرات خوب تولدها
خداحافظ خرداد 92 دوست داشتنی
تولد سورنا به روایت تصویر
سورنای سه ساله من

مجله تخصصی شهرزاد

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 56 نفر
بازديدهاي ديروز : 151 نفر
بازدید هفته قبل : 652 نفر
كل بازديدها : 95004 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com