سورنا سردار دلیر مامان و بابا



4 سال و 4 ماه و روزهای زیبای پاییزی

باز هم تا چشم به هم زدم...دو ماهی میشه که اینجا سر نزدم و تو چهار سال و چهار ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی.....هرچند خیلی حرفها داشتم برای گفتن.....ولی فرصت نشده انگار و حالا خیلی هاش از یادم رفته....

تو پست قبلی گفته بودم روزهای سخت و پر استرسی رو می گذرونیم....خدا رو شکر که با حل شدن اون مشکل دوباره ارامش رو تجربه کردیم.....و روزهای خیلی خوبی رو میگذرونیم

تو مدتی که گذشت همچنان مثل سابق برنامه پارک رو داشتیم....چیزی که واقعا برات لذت بخشه و خیلی دوست داشتنی...پیدا کردن دوستهای جدید و بازی کردن به اونهاست و هیچی مثل این شاد و راضیت نمی کنه...برای همین تو این مدت وقت زیادی گذاشتم که این خواسته ات براورده بشه......حالا دیگه با شروع پاییز  فصل دل انگیز و مورد علاقه من و هوای خنک و سرمست کننده پاییز این برنامه پارک به صبح ها تغییر پیدا کرده که هر دومون ازش لذت می بریم....و حالا من فرصت دارم عصرها ورزش کنم و تو هم با بابا میری سر ساختمون.....خیلی وقتا دلت می خواد کارگر بشی  و در مورد کارهای ساختمونی حرف میزنی :)...یارمحمد سرایدار افغانی ساختمون رو که گویا پسر خیلی مهربونیه و عاشق توئه..رو خیلی دوست داری و باهاش فوتبال بازی می کنی......و تو خونه خیلی وقتا راجع بهش حرف میزنی......

یکی از اتفاقات خوب و هیجان انگیز تو این مدت هم حضور ناگهانی و یهوییت تو برنامه پنگول بود که خیلی روز خوبی برات شد و حسابی تو برنامه شاد بودی و دست زدی....و موجب شادی من و اطرافیان شدی....تا چندین روز بعدش هم هر روز سی دی اون برنامه رو دیدیم...طوری که دیگه تک تک کلمات و دیالوگهای شخصیت های برنامه رو از هم تو هم من از حفظ هستیم.....

یکی دیگه رفتن به سنیما و دیدن فیلم شهر موش ها بود که اون رو هم خیلی دوست داشتی و بهت خوش گذشت و البته پیتزای بعدش بیشتر :)...پیتزا و شام بیرون همچنان از تفریح های مورد علاقت هست....جالب ترش اینجاست که از بین اون همه شخصیت فیلم....شخصیت گربه ها بیشتر تو ذهنت مونده و اخر داستان که البته شاید خیلی مناسب سن تو نبود برات جذاب تر بوده.....یعنی قدرت و قهرمان بودن چیزیه که خیلی دوستش داری و مدام دوست داری قوی باشی و جنگجو و قهرمان......

یکی از دیگه از اتفاقاتی که تو این ماه داشتیم حضور تو یکی از برنامه های عکاسی با مامان بود که پسر خوبی بودی و خیلی خوب اون برنامه که حتی برای بزرگترها هم سخت هست رو همراهی کردی.....یعنی این روزها خیلی بزرگ و عاقل شدی و همه چیز در اطرافت برات سواله.....مثل سابق همه چی خیلی خوب تو ذهنت میمونه......

یه چیزی هم الان یادم اومد که چند وقت پیش می گفتی و خیلی دلم می خواست بنویسمش که یادم نبود...تو کشورها اسم کشورهای ژاپن و کره رو بلد بودی...حالا از کجا و چرا این کشورها نمیدونم...یه چند مدتی هربار میومدی می گفتی مامان ما کی میریم ژاپن؟....یا مامان ما کی میریم کره؟؟...و من و بابا رو حسابی می خندوندی......

برای ترم پاییز کلاس نقاشی و سفال هم ثبت نامت کردم که هنوز شروع نشده...ولی خیلی علاقه داری که زودتر بری سر کلاس.....به نقاشی هم همون جوری که قبلا گفتم خیلی وقته علاقمند شدی و چیزهای جالبی می کشی.....حتی خیلی علاقه داری که زودتر بری پیش دبستانی و مدرسه......

به رنگ قرمز علاقمند شدی و همش از من می خوای لاک قرمز بزنم...یا کفش قرمز بخری..حالا دلیلش چیه نمیدونم.....اما اینکه در مورد کفش و لباس و ظاهر من هم حرف میزنی و نظر میدی برام خیلی دوست داشتنیه و همنیطور برای اطرافیان....

یکی از دیگه چیزهایی که خیلی دوستش داری کاپشنی که وقتی باردار بودم برات خریدم ولی نمیدونستم اینقدر بزرگه که برای 4 سالگیت مناسب باشه..از پارسال خیلی دوست داری اونو بپوشی و امسال خیلی خوشحالی که اندازه ات شده و خیلی وقتا تو خونه می پوشی و باهاش بازی می کنی....و همینطور بوت های زمستونیت رو که قبلا خریدیم و توش حسابی گرمه...کلا انگار چیزهای گرم و نرم رو خیلی دوست داری.....این در مورد پتو هم کاملا صادقه....چون چند وقت پیش یه پتو از خونه مامان جون به خاطر نرمی زیادش اوردی خونه و حالا از اون زمان با اون می خوابی....

4 سالگیت رو که 4 ماه ازش می گذره...خیلی دوست داشتم و دارم...خیلی بزرگتر و عاقل تر شدی و خیلی از مسائلمون دیگه حالا حل شده و احساس می کنم خیلی بزرگ و فهمیده شدی......و خیلی با احساس تر از گذشته ها.....4 سال و 4 ماهه شدنت مبارک پسرکم......خدایا شکرت

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 19 مهر 1393 |

ادیت

لب تاب روشنه....طبق معمول فتوشاپ بازه...دارم تو اشپزخونه کارهای خونه رو انجام میدم...

سورنا:رفته سر لب تاب و داد میزنه....مامان میشه این عکس رو ادیت کنم؟؟؟

من:چی رو ادیت کنی؟

سورنا:همین عکس رو دیگه

من:ادیت یعنی چی؟مگه تو بلدی؟؟؟

سورنا:اره دیگه...میذاری هر رنگی خواستم روش بکشم

من:باشه ادیتش کن:)

موضوع : خاطرات پسرم

چهارشنبه 22 مرداد 1393 |

4 سال و دو ماه

خیلی وقته اینجا مطلبی ننوشته بودم...بعد از تولدت اصلا فرصت نشد اینجا سر بزنم...روزهای شلوغ و پر استرسی رو میگذرونیم که نمیدونم بالاخره قراره کی تموم بشه و به آرامش بیشتری برسیم....خیلی وقتا آرزو می کنیم کاش میشد این قسمت از زندگی رو مثل یه فیلم سینمایی زد روی روی دور تند و رفت جلوتر ولی حیف که نمیشه......

امروز یهویی دلم خیلی هوای اینجا رو کرد و وقتی اومدم بنویسم تازه یادم اومد که امروز 19 امه و 2 ماه از تولد چهارسالگیت گذشته......خیلی بزرگتر و عاقل تر و فهمیده تر از قبل شدی....هر چیزی که می بینی هرچقدر برای بقیه بی اهمیت باشه برای تو سوال میشه و تا جوابش رو نگیری دست بردار نیست....بعضی وقتا سوالات اینقدر بامزه و کارشناسانه است که میمونیم چی بگیم.....خیلی از سوالاتت تو ذهنم بود که اینجا بنویسم ولی از یادم رفته......

یکی از سوالاتی که تو این مدت داشتی این بود که چه جوری بدنیا اومدی؟؟....بچه ها چه جوری بدنیا میان؟؟ و.....خیلی وقتا هم از من میخوای یه نی نی برات بیارم که تو بهش شیر بدی و پوشکش رو عوض کنی و بهش برسی....این کارها رو برای نی نی دوستمون که تاره بدنیا اومده وقتی رفتیم ببینیمش کردی و خیلی دوست داشتی اونجا بمونی و به مامان نی نی کمک کنی......نمیدونم بعدها خوشحال بشی که تنها موندی یا به خودخواهی من اعتراض کنی......

یکی دیگه از سوالاتی که زیاد می پرسی اینه که فرایند تولید هر چیزی رو برات بگم...مخصوصا چیزهایی که تو کارخونه ها تولید میشه....مثلا کاغذ.....ماشین یا هر شی دیگه ای....جالب اینجاست که مثلا نمیدونی و سوال می کنی ولی اگر من یه مرحله رو خلاصه کنم و نگم یا جا بندازم خودت یاداوری می کنی و توضیح میدی......

هیچ چیزی رو تو دنیا به اندازه پارک رفتن و بازی با بچه ها و پیدا کردن دوستای جدید دوست نداری..هرجایی هم که بری بازم پارک برات یه چیز دیگه است و تقریبا تمام سعیم رو می کنم که هر روز برم...بعد از اونجا خونه مامان جون که طبق معمول دو روزی تو هفته اونجا هستی...وقتی میری دلتنگی عجیبی پیدا می کنم و جالب ابنکه هرچی داری بزرگتر میشی این حس من هم بیشتر میشه....گاهی از دلتنگی گریه می کنم و دلم می خواد برگردی ولی چون میدونم اونجا رو خیلی دوست داری حتی زنگ هم نمیزنم که بترسی از اینکه قراره بیام برت گردونم.....

خیلی وقتا  یهویی و بی هوا میای بغلم می کنی و میگی مامان دوستت دارم....منم میگم منم دوستت دارم....منم همینطور....تو هم بعدش حتما باید بگی منم همینطور...انگار این ترتیب رو خیلی دوست داری...حتی وقتی ناراحتم و به روی خودم هم نمیارم که تو متوجه نشی انگار حس می کنی و سریع این کار رو انجام میدی...تو اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن و هر ناراحتی و غمی اگر باشه از بین میره.... دیگه هیچی از خدا نمی خوام و شکر می کنم.....این کارت این روزها اصلا برام تکراری نمیشه....انگار اغوش تو  با نوازش دستای کوچیکت بهترین و امن ترین جای دنیاست....عشقی رو که با تو تجربه کردم هیچ وقت تجربه نکردم...عشقی که هرگز تکراری و یکنواخت نمیشه و هر روز عمیق تر و عمیق تر میشه...مرسی که هستی و خدایا شکرت......

 

موضوع : درددل های من با پسرم

19 مرداد 1393 |

تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر

امسال می خواستم یه تولد ساده و معمولی برات بگیرم که چند وقت قبلش خواستی که کیک تولدت امسال باب اسفنجی باشه.....با اینکه فرصت کم بود و وقتم محدود ولی خوب دیدم فکر بدی هم نیست...به خاطر رنگ باب اسفنجی می تونم از تزئیات پارسالت هم دوباره استفاده کنم....اینه که دست به کار شدیم و دوباره روز از نو روزی از نو و دوباره درست کردن تزئینات.....خیلی کار سختیه وقتی بخوای همه چیز رو خودت درست کنی و سفارش ندی به موسسات اما لذتی داره وصف ناپذیر.......اما از همه این کارها لذت بخش تر دوختن یه لباس باب اسفنجی  اونم با دست و نه چرخ خیاطی برای تو بود که واقعا بهم مزه داد.....شبی که داشتم شکلش رو تکمیل می کردم....برقها رفت و با نور موبایل شکل هاش رو درست کردیم با همدیگه که خیلی بهمون مزه داد و خیلی شادت کرد......اما همه این کارها و خستگیها برای تو و شادی تو بود پسرکم......امسال خیلی بیشتر از هر سال معنا و مفهوم تولدت رو درک می کردی و این برای من خیلی شادی بخش بود ...حتی می خواستی موقع عکس گرفتن با کیکت تنها باشی  و ..........روز جشنت درست مثل پارسال 22 خرداد بود یعنی شب نیمه شعبان......تو روز اصلی تولدت هم یک کیک از طرف باشگاه کودکان هایپراستار جایزه گرفتی که با اینکه یه کیک کوچولو بود ولی سه تایی خیلی شاد شدیم و تو هم شمع روش گذاشتی و فوت کردی ولی اینقدر کیک و شیرینی دوست داری که مهلت عکس گرفتن هم ندادی و سریع با بابایی کیک رو خوردین.....یه سری عکس هم با لباس تیم برزیل که امسال تیم ملی هم به برزیل رفته برای جام جهانی ازت گرفتم که اون ها رو هم  خیلی دوست دارم و اینجا میذارم....بهتره دیگه بیشتر از این حرف نزنم و بریم سر وقت عکسها که خودش گزارش تصویری تولده و مثل همیشه خیلی خیلی زیاده..


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

شنبه 31 خرداد 1393 |

4 سالگی

انگار همین دیروز بود که از زیر اب و قرانی که دست باباجون بود رد شدم .....انگار همین دیروز بود که با گریه های خاله راهی بیمارستان شدم.....انگار همین دیروز بود............باورش خیلی برام سخته از چنین روزی که وارد زندگی ما شدی چهار سال داره میگذره.......انگار چشمهام رو بستم و حالا بازشون کردم.....باورش برام سخته وقتی فکر می کنم وقتی بدنیا اومدی چقدر کوچیک و ناتوان بودی و حالا......اینقدر بزرگ شدی که گاهی کم میارم از جواب دادن به همه سوالهایی که می پرسی و چراهایی که همش تو ذهنت داری و حرفهایی که میزنی...برای خودت یه مرد حسابی شدی با اخلاق های مردونه......چشم به هم بزنم باید شاهد مدرسه رفتنت باشم و شاید.....................

از همون روزهایی اولی که تو بدنیا اومدی....با وجود همه سختیهایی که بود و یه اسباب کشی سخت و سنگین که همزمان شده بود با انجام کارهای یه نوزاد کوچولو اونم دست تنها......هر وقت می تونستم ازت عکس می گرفتم......بزرگترین آرشیو من عکسهای توئه.......از همون زمان کم کم به عکاسی علاقمند شدم تا امروز که دیگه تبدیل شده به یکی از بزگترین و بهترین علائق من در زندگی...که این رو مدیون تو وتولد تو هستم پسرکم...تا امروز که چهار سال از اون روزها می گذره و باعث خوشحالی منه که امسال تونستم عکسهای اتلیه ای هم ازت بگیرم تو اتلیه خاله مریم که....اون روز برای تمرین رفته بودیم اونجا و ساعتهای زیادی اونجا بودیم و تو سرگرم اسباب بازی کوچولویی که خاله مریم برات خریده بود...موقعی که نوبت عکاسی از تو شد خیلی خیلی خسته بودی و خوابت میومد و مثل همیشه هم دوست نداری زیاد عکس بگیری....ولی به هر حال بازم یه سری عکس ازت گرفتم که بعضیهاشم با همون اسباب بازیه و اغلبش کارها و رفتارها و حس های واقعی خودته........حسی که این عکسها برام داره اصلا قابل وصف نیست و حاضر نیستم این عکسها رو با هیچی تو دنیا عوض کنم...مثل دیدن یه نهال کوچولو که داره بزرگ میشه...مثل دیدن نتیجه یه روند تدریجی و رو به جلو....هم رشد و بزرگ شدن تو و هم خودم....حس لذت بخشی که با هیچ کلمه ای قابل وصف نیست......4 سالگیت مبارک عزیز دل ما......این عکسها هم تقدیم به تو پسرکم تو روز تولد چهارسالگیت.......


ادامه مطلب

موضوع : خاطرات پسرم

دوشنبه 19 خرداد 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد


سورنا عزیزترین زیباترین هیجان انگیزترین هدیه آسمانی بود که خدا به ما در 19 خرداد 1389 عطا کرد.به خاطر چنین هدیه ای هر روز او را شکر میگوییم


درددل های من با پسرم
خاطرات پسرم
خردادیها
سفر
مناسبتها

4 سال و 4 ماه و روزهای زیبای پاییزی
ادیت
4 سال و دو ماه
تولد 4 سالگی سورنا به روایت تصویر
4 سالگی
47
بهارانه
45 ماهگی و خداحافظ 92 دوست داشتنی
پسرک من در روزهایی که داره می گذره......
44 ماهگی و زمستون یه پسر بی نظیر
قطع و وصل
سورنای سه سال و نیمه ........
سه سال و پنج ماهگی و روزهایی خوب
40
ماهی که گذشت
38 و عکس نامه....
همش دنبال قهرمان میگرده
دستپخت.....
37.......
بازم خرداد و خاطرات خوب تولدها

مجله تخصصی شهرزاد

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 127 نفر
بازديدهاي ديروز : 82 نفر
بازدید هفته قبل : 296 نفر
كل بازديدها : 108724 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com